سلام دوستان خوب هستید من دیگه خونمون هستم و می تونم تو این مدت up کنم
کودک نجوا کرد:
خدايا با من صحبت کن....
و يک چکاوک در چمنزار آواز خواند.....
ولی کودک نشنيد.......
پس کودک فرياد زد:
خدايا با من صحبت کن ....
و آذرخش در آسمان غريد.....
ولی کودک باز متوجه چيزی نشد.......
سپس کودک فرياد زد:
خدايا به من يک معجزه نشان بده ....
و يک زندگی متولد شد.....
کودک نفهميد.......
کودک در نا اميدی گريه کرد و گفت:
خدايا مرا لمس کن ...و بگذار تو را بشناسم ....
پس نزد وی آمد و لمسش کرد.....
ولی کودک بالهای پروانه را شکست!!!.....
و در حاليکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد....
سلام به خدائی که دلتنگی هایم را می بیند
ای آفریینده و خالق من ، ای هستی بخش و ای بود و نبودم ! از همه دوست هایم به من نزدیک تری و از همه خواسته و تمایلم با خبری ، همیشه عیبهایم را پوشانده ای و نگذاشته ای دیگران کارهای بدی را که انجام داده ام ، متوجه شوند ؛ خطاهائی که حتی پدر و مادرم آنها را نمی بخشند.
میدانم اگر روزی پرده لطف و محبتت را از روی اشتباهایم کنار بزنی ، دیگر هیچ آبروئی برایم نمی ماند و هیچ دوستی عهد نامه رفاقت را با من امضا نمی کند .
خدای مهربان ، خودت میدانی که قصد گناه کردن ندارم ، ولی زور شیطان خیلی زیاد است .می دانی نیت بدی کردن در سرم نمی پرورانم ، ولی وسوسه های شیطان شیرین و دل انگیزند و مرا به مرداب گناه می کشانند.اما خودت دیده ای که در مرداب تنهایم می گذارند تا در لجنزار فرو بروم .
آن وقت من میمانم وپشیمانی و یک دره تنهایی.
خدایا ، میدانی که تنهایی چقد ترسناک است .به همین خاطر دائم صدایم میزنی و دعوتم میکنی تا تنها نمانم .صدایم میکنی ، مثل همان رسول و فرستاده ات که دعوتش کردی و او همیشه با تو بودن را ترجیح داد .ای خدائی که تا صدایت میزنم ، جوابم را می دهی ، هر چند گوش من نمی شنود و دو چشم من نمی بیند .
ای فرستاده روشنی بخش و ای ولی هستی بخش .ای قرآن ناطق و ای رسول رحمت جسم نحیف مرا بگیرید و به آغوش همیشه گشاده خدا بسپارید .
ای صاحب این دنیای بلاتکلیف و ای والی این عصر سرگردانی ، به فریادم برس که جز تو فریاد رسی ندارم . به ناله هایم گوش کن که فقط تو می توانی به دادم برسی وشانه های همیشه مهربانت را به سر همیشه سرگردان من هدیه کن که جز شانه امیدت پناه ندارم
اما غریب بودن تو یه شهر دیگه خیلی سخته![]()
خدایا کفر نمی گوییم پریشانم چه می خواهی تو از جانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا تو مسئولی تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است![]()
بیــاد دائـی عـــزیــــزم ![]()
آسمون بغضتو بشکن اون دیگه بر نمی گرده
نفسای گرمش امشب هم نفس با خاک سرده
قاب عکست رو برومه دارم از نفس می افتم
باورم نمیشه اما من برات مرثیه گفتم ![]()

هر روز شيطان خط هاي ذهن مرا اشغال مي كند..
مدام با شماره هاي غلط ، زنگ مي زند،
آن وقت من اشتباه مي كنم و او با اشتباه هاي دلم حال مي كند..
ديروز يك فرشته به من مي گفت:
تو گوشي دل خود را بد گذاشتي
آن وقت ها كه خدا به تو زنگ ميزند ؛آخر چرا جواب ندادي
چرا بر نداشتي؟!.. يادش به خير ،آن روزها
مكالمه با خورشيد دفترچه هاي ذهن كوچك من را
سرشار خاطره مي كرد ،امروز پاره است
آن سيم ها ،كه دلم را تا آسمان مخابره مي كرد....
با من تماس بگير ، خداياحتي هزار بار.. ،وقتي كه نيستم
لطفا پيام خودت را ،روي پيام گير دلم بگذار...![]()
سردرگمم
تنها در اوج سیاهی
این هم یک جور مرگ بی صداست
مرگی در تنهایی
اگر امید نباشد که دیگر هیچ نیستم
چیزی برای وابستگی وجود ندارد
هیچ چیز
در خروش تنهایی
با تمام وجود
تو را فریاد میزنم ولی چه سودکه فریادم بی پاسخ می ماند ![]()
فرهاد جمالی (¯`¤._ سیاه اشک _.¤´¯)
این شعر رو فرهاد برام فرستاده که گلچینی ازشعر حمید مصدق هست
اگر تمایل دارید که تمام شعر رو بخونید
میتونید با کلیک کردن بر روی
ادامه مطلب شعر رو بطور کامل داشته باشید ،امیدوارم که خوشتون بیاد ![]()
![]()
درميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
می تواني تو به لبخندي، اين فاصله را برداري؟
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا ،زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي را
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من ،زندگاني بخشي
يا بگيري از من ،آنچه را مي بخشي

ادامه مطلب>>>
تنها در بی چراغی شبها می رفتم
صدای طپش های سرد قلبم، مرا نا امیدانه همراهی می کرد
تنها در سکوت شب قدم می زدم ، می رفتم
می شنوی ؟ تنها
درختان در خلوت خود عبور غمناک مرا می جستند
و من می رفتم تا در پایان شب فرو روم
ناگاه،
تو از بیراهه لحظه ها ، فانوس در دست رسیدی
تو زیبایی ، رها شده ای بودی
تو همان رویای گمشده ی زندگی ام بودی
تو همان عطر خوش لحظه های عاشقانه بودی
با تو من سکوت شب را شکستم
با تو من تنهایی را بی معنا ساختم
با تو من دیگر به پایان شب نخواهم رفت
پایان عشق را می جویم
فرهادجمالي،،،سیاه اشک

هر لحظه خود را از گذشته پاك كن
در دنياي شناخته بمير تا به دنياي ناشناخته راه يابي
با مردن و لحظه به لحظه تولد يافتن خواهي توانست زندگي را زندگي كني و مرگ را نيز هم.
همين جا و اكنون زندگي كن!
زندگي با اميد، زندگي در آينده است
چيزي كه در واقع زندگي را به تعويق مي اندازد.
نه اين زندگي نيست، نوعي خودكشي است.
نيازي به هيچ اميدي نيست و نيازي به هيچ نوميدي نيز نيست
همين جا و اكنون زندگي كن، زندگي لذت لايزال است، و در همين جا بر سر و رويت مي بارد
و تو نظر به ديگر سو داري

امشب در آغوش سیاهی می گریم وز غم دوریت می گریم
از تو می گویم تا شب نیز با ناله هایم آشنا شود
اشکهایم به شب پناه می برند و ناله هایم در زیر نور ماه به آسمان تیره
می خواهم از درد بی تو ماندن فریاد زنم اما می ترسم
می ترسم که این تنهایی ابدی باشد
آنگاست که زندگی معنای خود را از دست خواهد داد
پس نگذار فریادم در سکوت شب محو شود
دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد ,پس خواهم داد
فرهاد جمالی < سیاه اشک >




